سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
تاریخ : سه شنبه 95/7/20 | 6:29 عصر | نویسنده : محسن قادری

در راه دوست جان بدهی

دوستت عاشق زنت باشد




تاریخ : شنبه 94/3/16 | 10:55 صبح | نویسنده : محسن قادری

نه رد می شی، نه می مونی تبت بدجور واگیره

منو با دست کی کُشتی که پای هردومون گیره

 

منو کُشتی و آزادی نه زندونی نه تبعیدی

میون ما دو تا مجرم به کی حبس ابد می دی

 

داری گم می کنی راه و امیدی نیست پیدا شیم

من این دستا رو می بوسم بذار همدست هم باشیم

 

یه عمره زیر این سقفیم تو رو با من همه دیدن

بری هر جای این دنیا بهت شک می کنن بی من

 

تو تا وقتی که اینجایی به رفتن اعتقادی نیست

خودت باید ازم رد شی به من هیچ اعتمادی نیست

 

عذاب با تو سر کردن برای من یه تسکینه

تو چی می فهمی از من که عذابم با تو شیرینه





تاریخ : پنج شنبه 94/3/7 | 8:33 عصر | نویسنده : محسن قادری

با سلام و درود فراوان به دوستای گلم

بالاخره بعدازمدتها پیدام شد...البته گاهی وقتا باید سکوت کرد و چشم روی خیلی چیزابست و ندید امااین سکوت رو شکوندم و به این نتیجه رسیدم که سنگر سکوت نیست در جنگ با شغال بخاطر همین پرقدرت تر از همیشه ادامه میدادم اینبار به کمک دوستای گلم از جمله داش عارف

اینم میذارم واسه اوناییکه تو این مدت سعی داشتن ما رو تخریب کنن سوژه خنده خوبی بودن و باعث شد خستگی این مدت از تنم بزنه به چاک اما الان جاشون خالیه،خیلی...خالیه

اینم واسه کوری چشم حسودامون میگم ضبط و رکورد آلبوممونم شروع شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد...

 

سرزمین عجایب اینجا دستاموبگیر آلیسم

خون رگهامو وام میگیرم تا همه ماجرارو بنویسم


انجمن تک سایت




تاریخ : یکشنبه 93/10/7 | 11:0 صبح | نویسنده : محسن قادری

ده سال بعد از حال این روزام

با کافـه هـای بــی تو درگیرم

گفتم جهان بی تو یعنی مرگ

ده سال ِ رفتــی و نمی میرم

ده سال بعد از حال این روزام

تو تــوی آغـــوش یکی خوابی

من گفتم و دکتر موافق نیست

تو بهتـــر از قرصـــای اعصابــی

ده سال بعـــد از حــال این روزام

من سی سالم می شه و تنهام

با حوصـــله  ،قرمز، سفید ، آبی

رنگین کمون می سازم از قرصام

می ترسم از هر چی که جا مونده

از ریمل ِ با گریـــه هـــــــا جـــــاری

از سایه روشن های بعد از ظهر

از شوهری کـــه دوستش داری

گرم ِ هم آغوشی و لبخندین

توُ بستر ِ بـــی تابتون تا صبح

تکلیف تنهـاییــم روشن بود

مثل چراغ ِ خوابتون تا صبح

ده سال ِ که لب هام و می بندم

با بوسه هــــای تلـــخ هر جایـی

ده سال ِ وقتی شعر می خونم

لبخند ِ روی صندلــــی هــایــی

یه عمر بعد از حال این روزام

یـــه پیرمردم توی ِ یـــه کافه

بارون دلم می خواد ،هوا اما

مثل موهای دخترت صـــافه




تاریخ : چهارشنبه 93/9/26 | 6:34 عصر | نویسنده : محسن قادری

هم خواب مردابند تا جریان ندارند...

هرگز به دریایی شدن ایمان ندارند

 

یک خوشه گندم کارمان را ساخت گفتند...

جایی برای حضرت انسان ندارند

 

بعدش تمام گاوها گاوِ حسن شد...

الان که الان است هم پستان ندارند

 

چیزی به جز عِفریته مادرها نزادند...

مردان به غیر از نطفه ی شیطان ندارند

 

هر آرزوی تلخ خود را قهوه خوردم...

فنجان به فنجان ذکر شد امکان ندارند

 

وقتی شروع قصه با تردید باشد...

تردیدهای داستان پایان ندارند

 

رستم، بخواب و مرده شویی را رها کن...

این مرده ها مهری به بازوشان ندارند

 

این ابرهای بی تعادل خسته کردند...

یا سیل می بارند یا باران ندارند

 

گشتم تمام هفته ها و ماه ها را...

تقویم ها یک روز تابستان ندارند

 

مفتش، نگاهی که نمی بارد گران است...

این پلک ها الماس آویزان ندارند

 

پای خودت، این جاده ها راه سقوطند...

تا انتها یک دور برگردان ندارند

 

گاهی دبستان ابتدای عُقده سازی ست...

آوارهای کودکی جبران ندارند

 

سارای سال اولی بابا ندارد...

بابای دیگر بچه ها هم نان ندارند

 

این رودهای مختصر خواهند خشکید...

وقتی به دریایی شدن ایمان ندارند




تاریخ : یکشنبه 93/8/4 | 1:42 عصر | نویسنده : محسن قادری

دنیای معصوم منو

ازمن جدا کردی نرو

چرا واسه یه لحظه شد

همه چی دور از باورو

حرفای روز آخرو

یادت میاد نازنینم

چشماتو بسته بودی و

داد میزدی من همینم

مــــــــــــــــن همیـــــــــــنم

 




تاریخ : شنبه 93/4/14 | 8:32 عصر | نویسنده : محسن قادری
نگام کن بی تو داغونم
هوای حس من سرده
غرورم باز لب تیغه
اینم دنیای یک مرده
همون مردی که از دستاش
نیازش رو نفهمیدی
به گرمای تو عادت داشت
ولی با سردی خندیدی
من از دنیای تو دورم
تو از احساس من خسته
ما هردو آخر خطیم
ته این راه بن بسته
من ، هرکاری از دستم برمیاد چون
روزای بد رفتن کنار سختیا برد
اونکه مرامشو گذاشت کسی تره خورد نکرد
تو کجای قصه ای آقا تختیا مرد
یکی که دودوتاش هیچ وقت چهارتا نمیشد
واسه چه کسایی چهار پایه میشد
که برن بالا آخرم بندازن چند
اگه درختم نبود بجاش سایه میشد
اون که از دنیا فقط تلخیشو چشید
همیشه میخوره چوب سادگیشو
نه از زیدی خیری برد نه از رفیقای دورش
ته جیب خالی بقل شیپیشای گلش
اینم یه جورشه زندگی با شیب تند
توئم واسه دیدن من حالا هذینه کن
هه ما هردوتامون کنار یه پنجره بودیم
من طلوعو میدیدم
تو قاب کثیفشو
 
میخوام خالی بشم از عشق
تو فکر کن بی تو آسونه
هوای چشم من صافه
ولی دلتنگ بارونه
پناهم بودیو رفتی
پناه اونیکی باشی
گمت کردم تو این رویا
تو قلب اونیکی جا شی
من از دنیای تو دورم
تو از احساس من خسته
ما هردو آخر خطیم
ته این راه بن بسته
تموم زندگیم اینه
خیالت از سرم دوره
یه مردم میشکنه بغضش
یه وقتایی که مجبوره 
یه گوشه خیره بازم قفل فندک
یه خنده مصنوعی یه شاهو دلقک
یه خیال پوچ رو فاز فردایی که نشد
یه ذهن خسته زندگی زیر غلطک
یکیو خواستیم طرف آبجی همه شد
من بد بودم تو ببخش زیادو کمشو
همچی بده وقتی از کسی خبری نیست
من درد داشتم رفیقم تو خوشی خفه شد
همیشه خواستم شاد باشن همه
چه حاج خانوم چه اونکه داداشه گلمه
هرکی دلو شکوند گفتم فدا سرش
تو خودت بودی رفیق اینا تاثیر خودمه
اون از عشقی که با آدم مایه داره پرید
مارو نشناخت چون سوار یه آهنه دو دره
وقتی با قرص آرام بخش عصبی تر شیم
اونوقت خیلی چیزا آروم مخت میکوبه یه سره



  • فروش بک لینک | قالب وبلاگ | قالب وبلاگ